









گاهی وقتها اونقدر بهم نزدیکی که نمی بینمت...
فکر بد به سرم می زنه...
فکر می کنم دوردی ازم...و ولم کردی
عجب ...
چطور می شه که نتونم نزدیکترین کس ام رو ببینم...
خوب منم دلم می خواد توی تنهایی ام داد بزنم تو رو دارم....
هی یه جوری باهام رفتار کن که ندونم دوسم داری یا نه....
خوب منم آدمم...می تونستم بجای تو ....برم و خوش باشم....گفتم تو یه چیز دیگه ای هستی....خوب هستی ولی ....
حیرون می شم وقتی می بینم نمی بینمت
می خوام همین روزها برم چشم هامو بدم بشورن....
من رفیق ندیده نمی خوام بهت بگم....
یا می بینمت یا ولت می کنم...
برو با یکی دیگه رفیق شو.....من نمی تونم نبینمت
دیدی رفیقای مردم چطوری به هم حال می دن...با هم بستنی می خورن...با هم می گن می خندن...با هم می رن بیرون ...برا هم پیغام می دن...اس ام اس می دن...با هم می چتن....گاهی می خوام داد بزنم : کی با من رفیق می شه....؟؟
به من می گن بیا رفیق شیم
این مدت همش از تو حرف زدم...
هی گفتم من رفیق دارم....هی گفتم اگه ببینینش..... اگه بشنوینش....اگه....
خوب دیگه کم آوردم.....باید بهم بگی چه ته؟ یا چه مه؟ باید مفهمم چرا اینقدر سر کارم می ذاری....خوب من از همه بخاطر تو برگشتم.....از همه خوشی هام بخاطر تو دست کشیدم...مگه من اونجوری نبودم ..تو اینجوری ام کردی...
حالا ولم کردی...
من بلد نیستم چیکار کنم...کجا برم...بنا نبود وسط راه ولم کنی ....این رسمش نبود.....
کاش منم ...
هر وقت می خوام انگشتر دوستی مو در بیارم ....
می گن میاد....نا امید نشو.....خوب منم ارزو دارم ..منم زندگی دارم....اینبار که بارون بیاد باید بیای...باید خیس بم زیر بارون مهربونی هات...
من که می دونم با این بارون می ای....
دوباره پشت پنجره می شینم....
مادر سجاده ام کو ؟؟؟؟؟؟
سلام به رسول رحمت ...به رسولی که بین همه رسولان مهربانترین بود....سلام به رسول خدا و به قرآنی که در دست دارد...سلام به همه غریبانه هایی که می دانی....
قرآن را ورق می زنم...همه جا عشق می بارد ...جقدر قرآن شبیه باران است... مثل بارانی که بارها زیرش خیس شده ای ...آیه هایش تطهیر می کند آدم را.... این روزها عرق می کنم هر وقت نگاه می کنم قرآن را..... غیرت اجازه نمی دهد درست نفس بکشم و آیه ها را که می خوانم نفس ام بند می آید....
چقدر خجالت می کشم که نمی دانم چه کنم....شنیده اید که پست مردی از تبار غرب ...علیه قرآن و پیغمبرمان فتنه می سازد و حکومت های اسلامی هنوز مثل همیشه در خوابند و خواب نفت می بینند.... دشداشه های عربی شان پر از گلهای هلندی است و این خنده های پر معنا و سکوت و وقار عربی اجازه داده است که گاوهای هلندی هم شاخ در بیاورند....چقدر سخت است برایم ماندن و مسلمان نبودن ....انگار کسی نمی خواهد فریاد بزند غربت قرآن و اسلام را....اینجوری بهتر می فهمیم یکی برای دادستاندن از ظالمان کم است...همان که قرآن در دستهای او شبیه قرآن در دستهای پیغمبر است و صورتش مثل رحمت للعالمین....اینجوری عرب ها هم می فهمند همه چیز نفت نیست ....می فهمند که اسلام به دشداشه های عربی نیست ...به غیرت حیدری است ..یادم افتاد شبی که علی در بستر پیغمبر خوابید ....یادم افتاد روزی را که علی در احد بجای پیغمبر خنجر می خورد و ....جان عزیز زهرا را از خطر می رهاند ....یادم آمد روزی را که علی ندای غریبانه پیغمبر را در جنگ بدر 3 بار به پاسخ ایستاد و پشت پهلوان کفر را به خاک مذلت نشاند ..یادم آمد شجاعت حسن و حسین را که نامشان لرزه به اندام کفر و یزیدیان می انداخت و علمی که در دست علمدار حسین در بلندای عشق می چرخید و صدایی که که در کربلا می پیچید که انا مجنون الحسین (ع).....
تازه فهمیدم جهان اسلام چرا می لنگد.....تازه فهمیدم چرا گاوهای هلندی شاخ در آورده اند و غربیان گل هلندی به سینه زنان عرب می زنند....
آقا بیا که جهان بی شما سرانجامی ندارد...بیا که از اسلام بدون شما فقط پوستی مانده است و استخوانی ....
بیا که بدانند هنوز نام محمد(ص) و علم اهل بیت (ع) بر قله های عالم در اهتزاز است...
بیا که بدانیم ما نیز تنها نیستیم
..بیا که فتنه ها خاموش شوند و شاخ گاوهای هلندی بشکند...
و بیا که بدانند مسیح (ع) هم با ماست....
هیچوقت یادم نمی ره ...وقتی اونشب ....درست زمانی که خیلی چیزها رو فراموش کرده بودم ..زمانی که یادم رفته بود یه روزی روزگاری من هم مثل بعضی دیگه از دخترها می تونستم رو پاهای خودم بایستم و با عزت و عفاف باشم ...به خوابم اومد ...چهره قشنگ شهید ..... هنوز تو خاطره مه .... مدتها فکر می کردم بچه های شهدا بعد از باباشون یتیم می شن و دیگه بابا نمی تونه مثل بقیه باباها کمکشون کنه و نوازششون کنه ...اما ....اونشب فهمیدم واقعا شهدا زنده ان و می تونن خیلی بهتر از قبل بقیه رو کمک کنن ....قرآن رو به دستم داد و هنوز مزه اون نیگاه مهربونش تو عمق وجودمه ... من ...قرآن..؟؟؟!!! شهید...؟؟!!!
باور نمی کردم تو خواب ، شهید ....بیاد و قرآن دست منی بده که خیلی داشتم پرت می شدم از مسیر خدا ....از خواب پریدم ....مثل همیشه نبودم ...یه چیزی بهم می گفت قرآنت کو؟؟ از همون روز تصمیم گرفتم دوباره بشم همون دختری که قبلا بودم ...یادم نمی ره ...از همون روز بود که سئوالات جدید جای سئوالهای قبلی ام رو گرفت ...قرآنم کو...چادرم کو...من باید نشون می دادم که نفس شهید حقه ...باید نشون می دادم اون شهید آدرس رو درست اومده ...من با همه گمراهی هام ...با همه دوری هام ...با همه .....هنوز هم می تونستم بلند شم ...
بلند شدم ...بخاطر دعای یه شهید و قرآنی که اونشب به دستم داد ...کی گفته شهیدا مردن؟؟ شهید بهتر از پدری دستمو گرفت که نمی تونست منو برگردونه بغل خدا ...شهید بهتر از پدرم منو برگردوند زیر بارون خدا ..... چترم رو جمع کردم و گذاشتم کنار ...چادرم رو دوباره پوشیدم و جانمازم بوی بارون گرفت ......بوی قشنگ بارون و خاک....چقدر بزرگ شدم یه دفعه ....خدا ممنونتم...از این به بعد همیشه تو سفره هفت سین دلم جای همه شهدا رو خالی می ذارم ...می دونم میان و لحظه سال تحویل نیگامون می کنن و برامون دعا می خونن : یا مقلب القلوب و الابصار ....( خدا قلب ها رو تغییر بده )
یه مدتیه بد قول شدم ....البته واقعا وبلاگ خودم هم به روز نیست....این وبلاگ امانتی که از وبلاگ خودم برام عزیزتره هم همینجور مونده بود ....امروز دلم می خواست یه کم از غربت بعضی از دوستای خدا بنویسم ....بعضی ها که دست به دست شیطون ندادن و دلشون رو سپردن به صاحب اصلی اش....راستی چقدر شیرینه طعنه از این و اون شنیدن بخاطر خدا.....چقدر شیرینه بهت بگن امل .... چقدر نشستن یه دختر محجبه و بی آرایش ظاهری تو کلاس پیش دخترای مریخی و بزک کرده شیرینه...در حالی که تنها ارزش اونها همون ظاهر روغنی و بزک کرده شونه ...ولی ارزش این دختر محجبه باطن معنوی و گنج درونی و خدایی شه....چقدر کیف داره پسر های قرطی جرات نکنن بیان طرفت....چقدر صبر برای خدا شیرین و دلچسبه....
یه خاطره از یه دوست:
تا حالا با پسرهای کلاس حرف نزده بودم...اصلا لازم نبوده حرفی بزنم... امتحان داشتیم ... تا برگه ها رو بهمون دادن تازه یادم افتاد زیر دستی ندارم و با فشار دادن خودکار روی ورقه ..نه می تونم راحت بنویسم نه کاغذ امتحانی سالم می مونه....امتحان هم که شروع شده بود....مجبور بودم از یکی کمک بخوام ....آروم برگشتم عقب ..دیدم یکی از همون پسرهای معلوم الحال و قرطی کلاس نشسته ....گفتم عیبی نداره ...این یه بار رو به خاطر اینکه برگه امتحانم خراب نشه از ایشون زیر دستی می خوام ..دیدم دو تا داره ....گفتم آقا ببخشین من زیر دستی ندارم می شه یه زیر دستی امانت بدین بعد امتحان پس می دم .....
دیدم پسره با نیش خند تند گفت نه خانوم چادری نمی شه ..ندارم ...دیدم زیر دستی اضافه رو انداخت رو زمین بعد با پاهاش هی کوبید روش و لگد کوبش کرد و انداخت زیر صندلی من.....
اونقدر بهم برخورد که خواستم پاشم و هر چی از دهنم درمی آد بهش بگم ....اما یه صدای اسمونی تو دلم پیچید....ولش کن....این برخورد نشون می ده تو راهتو درست رفتی ......اونقدر محکم و استوار رو ارزشهات پافشاری کردی که اینجور ادمها نمی تونن با تو عشوه رانی کنن و حتی احتمال برقراری یه ارتباط کوچیک رو با تو تو ذهن شون بیارن...درود به مرام زهرایی ات خانومی ....چادرت رو محکم بگیر و دستت رو بذار تو دستای زهرای مرضیه (س) ...بذار اینها هی بگن و بسوزن ....لگدی که اون به زیر دستی می زد ...لگدی بود که به بدبختی خودش می زد..لگدی بود که از حسادتش ناشی می شد...اونها از شدت حسادت دوستای خدا ....دارن می ترکن....فرصت خوشی اونها خیلی کوتاهه ...و فرصت سختی کشیدن دوستای خدا هم خیلی کوتاهه....کافیه یه بار شناسنامه تو ورق بزنی ...تولد...ازدواج ...مرگ ......زندگی این دنیا همین چند صفحه است.....هم خوشی هاش کوتاهه و هم سختی هاش.....اما هر کس این ور رو خوب پیوند بزنه به اونطرف ....آغاز خشی های جاودانی شه.....می برنش اونجایی که فرشته ها رو راه نمی دن... اونروز به چادرم ...به صبرم ....به پدرم ..به مادرم ...به مکتبم ...به فاطمه زهرا ....به زینب کبری ...و به همه داشته های آسمونی ام افتخار کردم......حس می کردم یه فرشته ام که افتادم زمین ....یه فرشته با چادر عفاف.....یه فرشته به اسم الهه.....
ممنونتم خدا.........
سلام ...
به اندازه غصه های یه دوست دلم گرفته... به من می گه این جا برا تو ....من هنوز موندم چیکار باید بکنم....گفتم باشه..
ولی هنوز هم نمی دونم چرا؟؟؟
...ان شاء الله بتونم برش گردونم ...اینجا خونه خودشه ..با تمام دردهای گفته و نگفته اش ...اینجا نماز خونده ...اینجا راز و نیاز کرده ...اینجا بوی چادر سفید نمازش رو می ده.... اینجا هنوز بوی قشنگ حرف های یه مسافر رو می ده..... چقدر خوبه آدم دنبال خدا بدوه.....گاهی وقتها آدم ها نمی تونن اونجور که باید باشن..باشن ...ولی خدا همیشه همونجوری هست که باید باشه..همیشه مهربون ..همیشه منتظر..همیشه چشم براه یه دوست...دوستم رفته یه بار دیگه از یه جای دیگه به سمت قبله نیگاه کنه و سجاده اش رو به طرف خدا پهن کنه ....هنوز هم مطمئنه که --- با او می شود --- ...من هم اومدم نذارم این کلبه تعطیل بشه ...من هم مطمئن هستم که با او می شود.....خدا کنه همه اینو درک کنن....
دوستم رو دعا کنین....
>سلام دوستای گلم از امروز این وبلاگ توسط یکی از دوستان خوبم اداره می شود
اربعین هم رفت و من هنوز غمگینم در جنون شبانه خود چادر سفیدی سرم می کنم می گم امام حسین
می خوام همون دخترک هفت ساله باشم با بلوز مشکی و چادر سفید می خوام سینی چائی دستم بگیرم
و از مهمونات پذیرائی کنم
امام حسین بهم بگو همه چیز تموم میشه ، بگو امسال بهم اجازه می دیند با کاروانتان راهی بشوم
بهم بگو دوران جدایی تموم شده بگو اون دخترک چادر سفید بعد از سالها سختی و جدائی
بعد از سالها بی کسی تنهائی بعد از سالها بدبختی بعد از سالها بی مهری بعد از سالهای سیاهی
قرار توی آغوش مادرش آروم بگیره بهم بگو مادر دخترش را می پذیره می گه باشه قبول
میدونم که خودت می فهمی چی می گم باشه دیگه هیچی نمی گم اگه امسال اومدم اومدم اگه نه 
دلم برای باران تنگ شده یک باران تند دلم می خواد زیر بارون خیس خیس بشوم
کوچیک کوچیک بشوم بشوم همون دخترک بهم بگو همش خواب بود بگو همش کابوس بود
دلم می خواد توی آغوش مادرم قرار بگیرم دلم می خواد نوازشم کنه دلم می خواد روحم تیمار کنه
پر زخمم پر دردم
ذهنم پر از چراهاست دلم گرفته هیچ کس نمی فهمه دردم چیه
هیچ کس نمی فهمه وقتی آدم گم می شه چه بلاهائی سرش می یاد
هیچ کس درد دیگری را نمی فهمه ؛ همه بلدند روی زخم ها نمک بپاشند
امام حسین همه می گند مصیبت های شما بیشتر بوده ولی کاش منم با رقیه شلاق می خوردم ولی از زمونه شلاق نمی خوردم
کاش منم توی کربلا باهاتون بودم اون موقعه می دونستم آخر این شلاق خوردن ها رسیدن است
دلم شکسته است
نور نیست همه جا تاریک است
مردم این شهر همه گم شدند همه دور شدند همه خوابند همه دارند کابوس می بیند
همه شدند سگ گربه همه به جون هم می پرند برای محبت دنبال بهونه می گردند اسیر زندگیند
دلم گرفته کی قراره پیدا بشویم

حاج حسین خرازی عاشق شما بود برای همین آسمونی شد
همه شهدای ما عاشق اهل بیت بودند ، اینا از روی سنگ قبراشون می شه فهمید
امام حسین منم می خوام از زمین دل بکنم منم دلم تنگ شده برای آسمون برای بارون برای خدا
دلم تنگ شده حتی برای خودم
امام حسین امسال دخترکی چادر سفید داره دنبال کاروانتان می دود و داد می زنه آقاجون نرو تنهام نذار
باشه ببخشیند من اشتباه کردم جهالت کردم ولی منم با خودت ببر امام حسین دخترک داره مثل بارون بهاری اشک می ریزه تو که طاقت نداری این اشکها تو را یاد رقیه ات نمی اندازه امام حسین تو که طاقت نداری بری من با خودت نبری طاقت داری پس کوله بار سفرم می بندم
می یام تا هر جا که بروی باشه قبول بذار منم با خواهرت زینب سیلی بخورم و با رقیه شلاق
ولی بدونم آخر این سیلی ها و شلاق ها یک آغوش است که منتظر نشسته است یک دست پر مهرو نوازشگر
یک لبخند مادر ارزش این همه شلاق را داره
ولی اگه من با این کاروان راهی نشوم اون موقعه خودت می دونی
می فهمی که دارم بهت چی می گم خوب بیا امشب کمکم کن کوله بار سفر را ببندم
بیا خودت کاری کن که بتوانم همسفرتون بشوم امام حسین بهم اجازه بده فقط به خاطر روزهای سخت خواهرت
شما که با درد آشنائیند خوب می دونی دردم چیه من منتظرم ، منتظر
پ ن : بدون هیچ حرف یا توضیحی این آخرین پستم بود و این وبلاگ هم تعطیل میشه سنگر خالی نکردم ولی حرفام دیگه خیلی خصوصی شده برای همین اینجا جاش نیست برام خیلی دعا کنید خیلی خیلی خیلی
دوستای گلم درسهای زیادی ازتون یاد گرفتم من با نا امیدی وبلاگ را ترک نمی کنم
و هنوز هم معتقدم تا شقایق هست زندگی باید کرد
فقط و فقط همیشه به یاد داشته باشیند با او می شود
خدایا ما را ببخش
خدایا تو را مثل خود می پنداریم و فکر میکنیم که آنگونه که ما می اندیشیم تو همین می اندیشی ،
آنگونه که ما خطای دیگران را نمی بخشیم و همیشه دلمان پر از کینه و کدورت هست تو هم مثل ما هستی
خدایا عدالت تو را با عدالت خودمان مقایسه می کنیم و تو را عادل نمی دانیم در حالی که تو بارها در
قرآن گفته ای که ای بنده من، من به شما هیچ ظلم و ستمی نمی کنم من به شما تکلیفی نمی دهم که از عهده اش بر نیاییند
مهربانم ما هستیم که فراموش کرده ایم اشرف مخلوقاتیم فراموش کرده ایم که قدرت شیطان خیلی ضعیفتر از قدرت ماست اگر قدرت شیطان بیشتر ازما بود آن موقعه باید به عدالتت شک می کردیم
و این ما هستیم که وقتی اجازه نزدیکی بهمان می دهی مغرور می گردیم و احساس می کنیم که کسی گشته ایم در حالی که ما هیچ کس هستیم و همه فقط تو هستی
پ ن : چرا از خدا و چیزهائی که نام خدائی داره رویگردانیم لطفا بیشتر در این مورد کامنت بذاریند
>صبح جمعه را زیبا شروع کردم در حالی که داشتم به مهمونی اهل بیت می رفتم و بارون الهی در حال باریدن بود
آنقدر زیبا که حدی نداشت مدتی بود داشتم از رنگ معنویت فاصله می گرفتم ولی دیروز بازم اون رنگ زیبای خدائی را توی زندگیم حس کردم زندگی با خدا واقعا زیباست
دوست داشتم زیر اون نم نم بارون داد بزنم خدایا دوستت دارم ،خدایا شکرت
و این همه را مدیون دوستی هستم که می گفت شیطون می خواهد ناامیدت کنه کافی به حرفاش گوش ندی در خانه خدا بشینی و جای دیگه نری
اینبار یاد گرفتم به شیطون چی بگم تا وسوسه هاش خنثی بشه
من دوست دارم پشت این در بشینم چون آنطرف این در خیلی زیباست و از این جا جائی نخواهم رفت
اینم سخنان همون دوستی که بهتون گفتم به نظرم خیلی زیبا بود برای همین هم گفتم شما هم استفاده کنید
اگه خدا زود رسیدنی بود که اینقدر عزیز نبود خدا مال اونهایی که خسته نمی شن از گشتن اونقدر می گردن و امتحان می کنند غیر خداها رو که وقتی بهش می رسن بغلش می گیرن و ولش نمی کنن خدای ما شکل همه خوشگلهای دنیاس خب خوشگل تر از همه چیزه هو الجمیل و یحب الجمال خدای ما می ذاره امتحانش کنی و از امتحان نمی ترسه حتی پیغمبرش هم امتحانش کرد و گفت می شه ببینمت گفت کم می آری ابراهیم گفت دوست دارم یقین پیدا کنم دید و افتاد البته جلوه ای از نور وجودش رو
می خوای بیافتی بگو می خوام ببینمت اما اگه می خوای بلند شی بگو همین جور ندیده دارم می بینمت مولا تو وجود آدمهات ...تو وجود آفرینش ات ..تو تنهایی هام اونجوری بلندت می کنه و نمی ذاره بیافتی خدا می گه آی نامرد مردم و نحن اقرب ایک من حبل الورید
من از رگ گردن به شما نزدیکترم
و من این روزا ندبه عاشقی خواهم خواند بازم فریاد خواهم زد خدایا دوستت دارم
دعا کنید در راه رسیدن به خدا ثابت قدم باشیم